بدون شرح...

چند ماه پیش یه دفعه دیوان "خیام" رو از کتابخونه برادرم برداشتم و شروع به ورق زدن کردم. دیوان نفیسی بود با برگه های گلاسه و نقاشیهای تقریبا جالب!

همینطور که رباعیها رو می خوندم دیدم انگار تو شعرهای خیام حرف از مرگ و گذر عمر و...خیلی زیاده!خیلی به دلم نچسبید ولی چند تا رباعی هاش رو یادداشت کردم و از این میون یکی خیلی انگار منتقدانه بود و ...:

بر من قلــم قضــا چو بی مـــن راننـــد

پس نیک و بدش ز مـن چرا می داننــد

دِی بی من و امروز چو دِی بی من و تو

فــردا به چه حجتــم بــه داور خواننــد