بدون شرح...
چند ماه پیش یه دفعه دیوان "خیام" رو از کتابخونه برادرم برداشتم و شروع به ورق زدن کردم. دیوان نفیسی بود با برگه های گلاسه و نقاشیهای تقریبا جالب!
همینطور که رباعیها رو می خوندم دیدم انگار تو شعرهای خیام حرف از مرگ و گذر عمر و...خیلی زیاده!خیلی به دلم نچسبید ولی چند تا رباعی هاش رو یادداشت کردم و از این میون یکی خیلی انگار منتقدانه بود و ...:
بر من قلــم قضــا چو بی مـــن راننـــد
پس نیک و بدش ز مـن چرا می داننــد
دِی بی من و امروز چو دِی بی من و تو
فــردا به چه حجتــم بــه داور خواننــد
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 13:0 توسط م.جعفری
|