بی ذهنی...

شده وقتی رانندگی می کنی، خیلی بری جلو ولی متوجه جاده نشی؟

شده وقتی به کسی گوش می دی حواست جای دیگه ای باشه؟

شده وقتی با کسی حرف می زنی متوجه حضور افراد دیگه هم باشی؟

شده وقتی دنبال چیزی می گردی یه دفعه وسطش ندونی دنبال چی می گردی؟

شده بخوای 5 دقیقه بری زیر دوش و و رفتی و مدتها زیر دوش مونده باشی و فکر کرده باشی؟

شده وقتی غذا می خوری حواست نبوده باشه که چقدر خوشمزه ست؟

این تجربیات باعث زندگی بهتر می شن یا بدتر؟ مثلا اگه این تجربیات رو داشته باشیم بیشتر افسردگی می گیریم یا کمتر؟ اصلا تاثیر اینها در زندگی چیه؟

جبر و اختیار؟

ما که آخرش نفهمیدیم بالاخره "انسان مجبوره یا مختار"؟می گن هنوز که هنوزه فلاسفه هم سر این موضوع بحث و جدل دارن!

یکی می گفت حتی مولوی هم که اون شعر"اختیار است اختیار است اختیار..." رو گفته بعدها یه شعر دیگه گفته که جور دیگه ای بوده!!!

شما چی می گین؟

چرا وقتی یه نفر سخنرانی می کنه ما در عالم خودمون غرق می شیم؟

انسان ها در هر دقیقه می توانند هشتصد کلمه را در ذهن خود مرور کنند اما در حرف زدن بیش از دویست کلمه نم یتوانند به زبان اورند.

شاید این یکی از دلایلی مهمی باشه که وقتی یه معلم، استاد یا سخنران صحبت می کنه مستمعین به عالم خیال و تفکر خودشون فرو می رن!

(حالا وای به حال سخنرانی که با دویست کلمه هم کلی فاصله داشته باشه)!!!

و توصیه می کنن بهترین راه برای ایجاد هماهنگی و فرونرفتن در عالم تفکر!همون "یادداشت برداری"هست.

چند نکته ساده

من دیروز چند تا نکته خیلی مهم یاد گرفتم.هر چند این نکات مربوط به کار یه مشاوری هست که بخواد با کودک مشاوره داشته باشه اما به نظر من به درد هر انسانی که به نحوی در ارتباط با کودک هست می خوره.پدر ،مادر، خواهر، برادر و حتی اگه در شغلش با کودک و نوجوان ارتباط داره.واسه همین بعضی هاشو می نویسم.

خیلی حرفای ساده ای ان.چیزایی که شاید همه مون بدونیم اما اغلب بهش بی دقتیم و رعایت نمیکنیم!

من یاد گرفتم هر وقت کودکی رو واسه مشاوره آوردن باید به قول استادمون چشمام از فرط اشتیاق دیدارش از حدقه بزنه بیرون!!!یعنی در واقع اولین شرط ارتباط و درمان ایجاد شوق در کودک هست.

یاد گرفتم گاهی یه اسباب بازی کوچک و حتی یک مداد رنگی و کاغذ برای درمان یک کودک می تونه معجزه کنه!پس همیشه باید داخل اتاقم این حداقلها رو داشته باشم!

یاد گرفتم تا با بچه بازی نکرده ام تا مشتاقش نکرده ام هرگز باهاش در صحبت رو باز نکنم!

یاد گرفتم اگه با مادری داخل اتاق راجع به کودکش مشاوره می کنم و کودک بیرون اتاق گریه می کنه یا بیقراره مشاوره ام مفت هم نمی ارزد!

و این خیلی مهمه، خیلی مهمه که یاد گرفتم هر گز و هرگز نباید مشکل کودک حتی اگر یک ماهه هست!حتی اگه چند روزه هم هست!و حتی اگه خوابه!جلوی بچه گفته بشه!!!چون حافظه معناییش شکل گرفته و در حافظه ش این گفتار منفی ثبت می شه!

من یاد گرفتم هرگز در هیچ سنی از مادر جلوی کودک و یا نوجوانش نپرسم که مشکل چیه!!!

و من مجددا یاد گرفتم درمان یعنی ایجاد شرایط ذهنی مثبت.پس دلیلی نداره منفی ها در حضور یک ذهن در حال شکل گیری بیان بشه و شرایط منفی ایجاد کنیم.

راستش رو بگم من خیلی خیلی کم دیدم که این نکات رعایت بشه.و راستش خودمم خیلی خوشحال شدم که قبل از اینکه بخوام مشاوره کودک داشته باشم یاد گرفتم که خیلی خیلی زیاد به این نکات توجه کنم!

و در واقع اینکه اینا رو اینجا نوشتم واسه اینه که لازم نیست مشاور باشیم تا موقع درمان بخوایم به این نکات توجه کنیم.اینا چیزایی که هر کسی در ارتباط با هر کودکی باید در نظر بگیره!!!

مدرسه ی من(دل گفته های یک دانش آموز ابتدایی)

من در مدرسه هیچ وقت خوشحال نیستم.معلم ها و شاگردها مرا مسخره می کنند.در این مدرسه فقط هر کس را که نمره بیست بگیرد خوب می دانند.سر صف اسم او را می گویند، کارت آفرین را به او می دهند، و او را تشویق می کنند.اما من هیچ وقت نمی توانم نمره بیست بگیرم.هر کاری می کنم باز نمی توانم.مادرم بلد نیست با من درس بخواند!پدرم شب ها دیر به خانه می آید و همیشه خسته است! وقتی معلم مرا پای تخته می برد نمی توانم مسایل حساب را حل کنم، می ترسم، زبانم می گیرد و خطم بد می شود!و معلم سرم داد می کشد!

بچه ها به من می خندند و می گویند:"خانم او از بس درس خوانده است هول می شود!!"بچه ها از خود راضی هستند.من از دست آنها ناراحت می شوم و دلم می خواهد بمیرم.!

من بلدم کتاب فارسی را خوب بخوانم، می توانم گل لاله بکشم، بلدم با مقوا کاردستی بسازم، بلدم بادبادک درست کنم، می توانم زنگ ورزش خوب بدوم اما هیچ وقت معلم به من نمی گوید"آفرین!!" و یا"کارت آفرین" به من نمی دهد! چون من بلد نیستم مسایل حساب را حل کنم.مادرم هم بلد نیست، پدرم هم بلد نیست.

من مدرسه ام را هیچ دوست ندارم.مدرسه ای که بچه ها را با هم بد می کند، مدرسه ای که به بچه ها بخندد. مدرسه ای که در آن یک نفر را همیشه سرصف ببرند و یک نفر را همیشه تشویق کنند.این مدرسه یک مدرسه بدِ بدِ است!

چقدر امشب حالم گرفته ست.یه عالمه احساس غم دارم.

تعطیلات هم داره تموم می شه و دوباره روز از نو روزی از نو...

و انگار آمادگی واسه شروع سال جدید ندارم.انگار حال انجام کارهایی که تو ذهنم قبلا بوده رو ندارم.

وقتی فکر می کنم هر سال همین جوری میاد و تندی می ره... 

منکه خیلی خسته ام...

سفرنامه(2)

همکارم می گه ادامه مطالب قبلی رو نگو.ولی من می خوام بگم کشوری که آثاری از فرهنگ و تمدن رو به ندرت می شه درش دید!کشوری که روی تابلوی مطبهای دکترش نوشته:"الدکتور..."و برای تبلیغ رب گوجه فرنگی نوشته"التماته"!و داخل فرودگاهش واسه دستشویی زنانه نوشته"wcللنساء"!و...و خیلی چیزهای دیگه که فقط یادمه یه بار به برادرم گفتم جاهل تر از عرب خودش!!!!حالا آدم چه حالی می شه که مردمی با این توصیفات!به ما بگن:پول ایرانی؟!پول ایرانی بی ارزش!!!۱۰۰۰تومن شما ۶۵۰ برای ما!!!۵۰۰۰تومان ایرانی ۳۰۰۰دینار ما!!!!!!!آنهم نه یکبار و نه یک نفر.هر مغازه ای که پا بذاری و یه قیمت عجیب و غریب نثارت کنه و معترض بشی.باور نمی کنید که چقدر درد داره که کشور اینچنینی که بدبختی از سر و روش می باره به ادم اینجوری بگه و کشورت رو زیر سوال ببره.من به جرات می تونم بگم ایران ما در مقابل اونا مثل یه کشور جهان اولی به سومی ست!ولی چی شده همونهایی که تا چندی پیش دنبال به قول خودشون یه خمینی ما(۱۰۰۰تومنی)کلی می دویدند حالا اینطور واسه ما نرخ تعیین کنن و شاخ و شونه بکشن؟!حقشون بود که با اخم از مغازه شون بیایم بیرون و بگیم ایرانی برا خودمون باارزش!!!

سفرنامه(1)

قاعدتا بهتره یه مقدار از سفر بگم.از عهده توصیف مسایل معنوی مربوط به سفر برنمیام.شاید یه زمانهایی اقتضا کرد و راجع بهش صحبت کردم.پس میرم سراغ توصیف مسایل مادی.

اول از همه می رم سراغ زنان عرب زائر.هر چند چون زائر هستند نباید اینجوری بگم ولی باور کنین با نزدیک شدنشون به ضریح دیگه امید زیارت و اتصال به ضریح و ...واسه ما قطع می شد و انگار تمام فکرت این می شد که بدون خفگی و آسیب دیدگی از مهلکه بوجود امده جان سالم به در بری!چنان تنومند و سنگین و بی ملاحظه بودن که حداقل من یکی در برابرشون احساس ناتوانی می کردمحتی وقتی دستشون رو مثلا با ملایمت سر شونه آدم می زنن انگار یه چیز سنگینی به شونه ت خورده.به قول یکی از همراهان بعد از زیارت ادم احساس می کنه بدنش کوفته شده!اینقدر که اینا به آدم فشار وارد می کنن!تو راه رفتنشون هم هرگز فکر نکنین اندکی متحمل زحمت بشن و اگه کسی جلوشون هست یا داره نماز می خونه (صبر که اصلا در قاموسشون وجود نداره!)یه کمی مایل بشن و راه برن.همینجوری باید قلع و قمع کنن و برن!!!

حالا اینها که زن بودن!به قول یکی تصور اینکه دست یه مرد عرب با صورت فاطمه(س) چه کرد و با صورت یه دختر ۳ ساله واقعا...

نکته خیلی خیلی جالب دیگه که حتما در موردش شنیدین سیستم برق رسانی به منازل و...هست.کافی بود فقط یه یکم (در حد ۱۵ درجه ای)سرتون رو بالا کنین.من که اولش وقتی داشتم تو کوچه ای راه می رفتم و این کار رو کردم یه لحظه فکر کردم اینا شاخه های درختها (حالا اصلا درخت وجود نداشت ها)هستند که عین کلاف تو هم رفتن!اینا سیمهای برق بودن!!!و در تمام شهر این قضیه وجود داشت.یک عالمه سیم در هم فرو رفته بالای سر آدمها بود و بعضا قد بلند ها باید سرشون رو خم می کردن بهش گیر نکنن!و می گفتن هر وقت برق منزلی قطع می شه اینا بدون اطلاع به جایی و...خودشون می رن و از کابل برق شهر یه سیم به خونشون می کشن.حالا بعد هم اینقدر این سیمها زیاده که اصلا معلوم نیست کدوم مال کیه و باز تکرار!

برق هم که مدام می رفت و البته ما به یمن وجود موتور برق زیاد احساسش نمی کردیم.حالا نمی دونم مردمش هم موتور برق دارن یا ...

سال 1391 مبارک


Image Detail