به یاد شعرهای دبستان...

نمی دونم شما هم شعر زیر رو در کتابهای دبستانتون خوندید یا نه؟

من یادم نیست چندم دبستان این شعر رو خوندیم ولی خوندیمش.شعری که "الان" که بهش نگاه می کنم یکی از درس های بزرگ زندگی درش نهفته است!!!

شما چه درسی از این شعر زیبای دوران ابتدایی گرفتید یا می گیرید؟؟؟

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چقدر زیبایی!
چه سری چه دمی عجب پایی!
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ!
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان!
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود!

من هم نتیجه ای رو که گرفتم با جمعبندی نظرات شما داخل پست بعدی می ذارم.